|
کسی اینجا می نویسد که حرف زدن نمی داند!
|
انگار همینجا نشستیم و داریم از بالا نگاه میکنیم.
صدایت بلند بلند صدایم میکند و من آرام آرام ساکت به انتظار مینشینم. کلاغها به سیاهی شب پیوستند و نبض قلب همسیه هنوز ثبت نشده بر دیوار اتاقم. بچهها میدویدند و کوتاهی قدشان از شب من بلندتر بود. گوشهایم که نمیشنود بهانه گیر میشوم.
آخرین بار کی صدایم زدی؟