گرگهايم را فروخته ام
فرزاد شجاع
جامانده ام از من و
باران
تاروزهاي سبز
که وفا دارم بمانم آيا
به صدايي که
از شاخه افتاد
ياهميشه
بچرخم سمت آفتاب
که چشمانم را
شعله مي کارد
بعضي روزها
شاعران راست راست راه مي روند و
شعرمي گويند
روي بندهاي آخراين جمله
به من مربوط نيست
اين ارتباط که بايد
اتفاق بيفتد
باچه رايحه اي؟!
دارم دارو ندارم را
قسمت مي کنم
قسم مي خورم راست گفته ام
حالا توهي
به چشم هايم نگاه کن
دريا رامي بلعم و
زمستان را به تو مي بخشم
ديگر نه شعر مي گويم
نه ناخن هايم را تيز
من گرگ هايم را
سالها ست فروخته ام
*****
۱. به ناکجاآباد صدایت فکر می کنم که نمی شناسمش دیگر.....
۲. موشی خیس که عزیزترین است ....
۳. تمام لحظه هامان را بالا آوردم . حتی اگر شبانه بنویسی ....
تمام .
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|