کسی نمی داند بزرگ شده ام
آنقدر بزرگ
که دیگر
پاهایم توی کفش کسی نمی رود
توی آینه قدی چشمی جا نمی گیرم
راه که می روم
مدام می ترسم
درست مثل گالیور
و فکر می کنم
می شود باز روزی
سرم را بالا بگیرم
بدوم
بلند بخندم
نفس عمیقی بکشم
بی آنکه زمین بلرزد
دلی بشکند
و یا طوفان بیاید.
http://verunika.persianblog.com
کاملیا هاشمی
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط كسي كه نوشت
|