|
کسی اینجا می نویسد که حرف زدن نمی داند!
|
مانا آقائي
.
و قسمتم از امروز تلخى فنجان هاست
دلم مى لرزد مثل پاكت شير
و قهوه ريخته است
از اين همه كاغذ،
روى حكم طلاق
به خواهرم گفتم
شاهزاده توى قصه هاست
امروز عاشقى سرمايه مى خواهد
وقت آزاد و حواس جمع
كه من ندارم
حوصله ام كم است
مشغله ام زياد
و مى خواهم سر به تن هيچ رويايى نباشد
اينجا دوباره برق رفته است
ماشين پنچر شده
اسب هاى جوان در برف سنگين جاده ها راه گم كرده اند
و باز مى گويم آب مدتهاست از سرم گذشته
اين آسمان زيادى بلند است
و جاى چارپايه زير پاى ما خالى
از اوّلين "بله" اى كه شنيدم
تا آخرين "نه" كه ياد گرفتم بلند بگويم
درست نمى دانم چند بار کتک خوردم
امّا يك چيز مى دانم
كنار هر سفره اى بنشينم
جواب آخرم هميشه يكى ست
به مادرم سپرده ام
هر كارى مى كند دستمال نياورد
ما گريه هايمان را كرده ايم
و بى تعارف بگويم
فقط در آلبوم عكس هاى قديمى ست كه مى خنديم
آنجا كه روى سرهايمان تور سفيد مى اندازند
و نقل می پاشند
و روی كيك ها با حروف درشت می نويسند "پيوندتان مبارك"
ساعت دوازده است
همين حالاست كه بچه ها
مثل گرگ گرسنه از مدرسه برگردند
و من بايد
همينطور كه تند تند پياز سرخ مى كنم
و مثل تمام زن هاى دنيا
نعناى داغ روى آش كشك مى ريزم
ده سال زندگى را در ده جملهء كوتاه خلاصه كنم
برادرم - خداى خشمگين خانه -
كه فكر مى كند تمام راه هاى برگشت را مى داند
هيچوقت با خودش كليد ندارد
سمج تر از او
مردى چسبيده به دكمهء پيراهنم
كه نمى افتد.
عکس فوری عشقبازی
شیدا محمدی
.
همه چیز از باسن بزرگ من شروع شد!
و طعنه باد به در
و عکس سینه بند صورتی
که افتاده بود در آبگون نگاه تو.
تختِ آشفته
ملافه واژگون
و عشقبازی نا تمام باران و برگ
در نسیم روز
یادگار آن جمعه مغشوش است.
******
آب از سر چند سه شنبه گذشته بود
وما در ايستگاه پنج شنبه
نگران جمعه سيگار مي كشيديم .
آي جمعه !
خاطره ي لبخند نيمه كاره
در عصر كش آمده ي غربت !
*******
از مدیترانه تن من
تا برآمدگی آغوش تو
چند جزر و مد آه و دلهره فاصله ؟
همهٌ گناه قرن
پا بوس بی تعهدی عشق بود .....
آنگونه که در آواز«روزعشق» می گفتی:
- عشق ازلی- ابدیم!
و من در پوزخند «همین» و «هنوز»
می اندیشیدم
«همیشه»
وفادار خواهم ماند!
حالا مي فهمم
كلمات وارونه
تعابير آشفته در پي دارد !
همه چيز از لمس پسر چشم كبود گرفته
تا بوسه ي خيس مرد سياه پوش
وسايه ي جمعه ي متروك
به من مي فهماندند
كه هيچ چيز جاودانه نيست !
*******
روزها مي گذرند و
تو نمي گذري
اين شهر چشم هاي كوري دارد
واز تو واز ملودي مادري ام خبري نيست
با اين همه
هر جاي ؛ بي جايي كه مي روم
باز تو هستي وديوار و جاده و
وعده ي فردا ...
ومن هنوز در ديروز آن تخت
سخت خوابيده ام !
*******
شايد گناه
از نگاه معصوم ما بود
كه پيوند چند شعر عاشقانه
وكتابي كه پل زده بود بر سفر وترانه
نگذاشت هيچ چيزي دست نخورده بماند
تنها ...
فصل ها ورق خوردند و
تار موي ما در آينه سفيد شد
و ديگر نمي گويم كه دوري دستانمان
چه رد تاريكي بر چهره ي روزها انداخت !
*******
حالا ...
از اين قطار پياده شو
از اين كوپه پروسواس
اخم مرموز كش دار!
وبيا تا ايستگاه دوباره
تا لبخند مرموز همان كلام
تا خطوط در هم دستانمان
در نگاه آن كف بين
وشماره ي معكوسِِِِِ با هم شدن
در ساعت زنگ دار آن نقاشي
و تلالو انداممان
در عكس فوري يك عشقبازي !