با کمال میل می روم که نباشم ، گاهی فقط مرگ چاره می کند . خواهر کوچولوی نازنینم ؛ یک لحظه فقط ببینمت خوبه .فردا شاید برای تو بهتر باشه اما برای من دیره . مامان را نمی خوام ببینم ؛ وانیا را هم همینطور . آتشم بزنید و خاکسترم را که از دریای بوشهر اینقدر دور مانده در همین تورونتو به آب بسپارید شاید کمی آرام بگیرم . از این جسم متنفرم .... از اینکه این همه در خود فرو بردم لبریز شده ام .... مطمئنم که باخته ام اما تو مرا تا این باخت همراهی کردی ... اما می روم چون دلیلی برای ماندن ندارم ... می روم چون نیستم ، نیستی که ماندن ندارد ...
چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خود آن آب دريا را
چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
چون اين تبديل ها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
مولانا
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
از انسان ها کنار می گیرم؛
نمی نویسم چون نباید نوشته شود
اینجا آخر خط
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 10 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|