|
کسی اینجا می نویسد که حرف زدن نمی داند!
|
کدام فردا؟
مرگ می خواهم
مرگ
پاییزیم
آيد بَدَم ز سال ِ نو و، نوبهار هم
از راه و رسم و، شيوهء اين روزگار هم
از هرچه عشق و مستی و دلدادگی و شور
از عاشقیّ و دلبر و، بوس و کنار هم
از بوستان و از چمن و، از گیاه و گُل
از باغ و راغ و غنچه و، از سبزهزار هم
از رود و، هر چه در آن بود و، آب و جوی
از نهر و بحر و چشمه و، از کوهسار هم
از بلبل و گل و، از مرغ ِ عشق و سار
از شاخ و برگ و خوشه و، از شاخسار هم
از لحظههای تلخ ِ پر از يأس و انتظار
از اين خبر که «آید از آنسو سوار» هم
از اين نگاههای تيزتر از تيغ و نيشتر
از طعنهها، که گذشت از شمار هم
از اين سرم، که يکسره سودای عشق داشت
از اين دلم، که باز شده بیقرار هم
آرام آمدی، به دلم خوشنشستی و
آهسته ميروی ز بَرَم، سايهوار هم
از مرز ِ هرز ِ عشق، میگذرم تا رها شوم
آواره میشوم، به خدا، زين ديار هم
نفرين به اين زمانه و، اين فصل و اين بهار
يک نه، دو صد نه، که صدها هزار هم
«اینجا مزار آنکه دلش را ربود، ویس»
مانَد به سنگ ِ قبر ِ من، اين يادگار هم
. از وبلاگ رامين
جایی نرفته ام ...