اعتراف چه آسان شده اما زبانم سنگین است ..... چه کنم ؟
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
به خاطر نداری ؟
فراموشی برای من که غیرممکن تر از همیشه است ...
بغضم دیگر نمی ترکد
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
سردم شده، سردردهای لعنتی امان نمی دهند ... اولین نامی که برای صدا زدن به ذهنم می آید نام توست .... سیاهم از گناه عشق ... کبودی بدنم از زخم نیست از درونی ست که سیاهم کرده ... اما همزمان احساس پاکی می کنم ... می دانم به روشنی که هیچگاه دنبالم نمی آیی ، حتی اگر غرق شوم .....
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 10 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
تمام دریا را راه رفتم ... چرا غرق نمی شوم ؟
معرکه ... Speaker on باشه
پاگرد
Part of me
قهری ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
نه در زمینم نه در آسمان .... زیر زمینم ، در قعر جهنم .... جهنمی که گفتی هیزم هایش را خودم جمع کرده ام .... دارم میسوزم ... توان راه رفتنم کو ؟ نه از بازگشت که از دوری ... توان فراموش کردنم کو که زنده ای در مقابلم و با تو نفس می کشم .... دوام می آورم ؟
زیبا شده ام ، زیبا تر از همیشه ... دلیلش چیست ؟ می دانی ؟ بگو چرا زیبا شده ام ؟ دیگر در دبستان راه نمی روم ، دیگر پا به دنیایی که بود نمی گذارم که به مرز جنون رسیده ام اکنون و مجنونی تمام می شوم ... کدام نقطه ای ؟ کدام نقطه ، کدام اوج که به سر نمی شوم ...... چرا زیبا شده ام ؟
هنوز با منی ؟ می شنوی ؟ از ذهنم برو ... کمک کن پاک کنم ؟ پاک می شود ؟
ولنتاین با استامینوفن ....
افلاطون گفته ..... یادم نیست ... با مغز خالی ام چه کنم .... بوف کورم باش تا شبم روشن باشد !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11 بعد از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
عبور تلخ مرا دیده ای و هیچ نمی گویی ، تلخ ترین عبور از رویایی ترین خاطرات زندگی ام . صدای پای خودم گوش هایم را کر کرده ، دیگر توان رد شدن که هیچ، ماندن هم ندارم ........ به سر خط دیگری رفتم تا اسمت را هم جا بگذارم ، سخت شده ام ..... سنگی که تکه هایش را جمع کرده ام و به سختی نگهش داشته ام .... تهوع دارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9 قبل از ظهر توسط كسي كه نوشت
|
آمدم فریاد کنم اما از سنگینی حتی نمی شود دهان باز کرد.... حجم سنگینی که وجودم را فشار می دهد ..اگر حمید مصدق بخوانم نیستی که بشنوی ... اگر...... واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی که نمی توانم فریاد کنم ...میدانم هستی ، می شنوی ، می خوانی و نقطه ها بر جا می گذاری .... با نقطه ها آبی بر آتشم شدی ........ جاده شمال می خواهم .... همین
کدام قصه ، کدام فصل رمان هایی که تا به حال خوانده ای اینقدر سنگینت کرده ؟ باور نمی کنم که خود رمان تلخی شده ام هزار فصل ... نمی توانم ذهنم را جمع کنم .... کاش کسی دفتر ذهنم را نخواند .... می شنوی ؟ فریاد بکش تا من هم بشنوم .... داستان هزار باره ام شده ای .... داستان شیرینم که نمی دانم لبخند بزنم وقتی گذر می کنی یا اشک بریزم. صدایم کن ..... نه .... صدایت دیوانه ام می کند .... فراموش شدنی نیستی .. نباید بنویسم ..... می روم
"چه کسی باور کردآتش جان مرا
شعله عشق تو خاکستر کرد ؟" حمید مصدق
روسپی نوشته ....
در پاگرد تب را بخوان
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 2 قبل از ظهر توسط كسي كه نوشت
|