|
کسی اینجا می نویسد که حرف زدن نمی داند!
|
"امروزكه هيچمان نمانده
زير بار بي كسي لبخند
مي زنيم
كوله بار پر گو
سنگيني خدا
درهاي هزار قفل
و تنهايي من وتو
می گویم : بایست که آغازی ست برای این گنداب لعنتی زندگی .....
جواب می دهم :گنداب که ما را گرفته خلاصی ندارد جز با مرگ شیرین یا فراموشی تمام ....
میدانی تباهی را تازگی ها چه تلخ مزمزه کردم ؟
كجا ايستاده بودي كه سايه ات هم وارد زندگي نشد؟
نديده اي مرا ؟
در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن !
بودن به از نبود شدن ،خاصه در بهار ... "
نازلي سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت .
راه افتادم كه گمنام باشم، اما چه احمقانه در شهري كه همه فارسي حرف مي زنند و تا نشكني پيش نمي روي . صداي تلخي مرا به خود مي خواند و من باور ندارم كه كجا ايستاده ام . گاهي تنها هدف رفتن است . باور كرده ام كه هيچ كس زبانم را نمي داند ، من چگونه حرف مي زنم ؟ كسي نمي شنود صدايم را انگار كه آوايي به گوش كسي نمي رسد . مغزم در حال انفجار است . چگونه شكسته ام كه خود تحمل خود را ندارم . بايد در خاك فرو روم ؟ بايد پرواز كنم ؟ بايد بروم ؟ بگو چه كنم؟ فريادي ديگر بار بزن .
راه پر از سنگ هايي ست تيز شده اند ، نه تنها كف پا بلكه قلبم را زخم كردند ....
به كدام سو ميكشاني ام؟
برف پوشانده سرزمينم را
....