|
کسی اینجا می نویسد که حرف زدن نمی داند!
|
تهی تر از خلاء سیاهی که روشنی ها را در خود فرو برده.....
فراری ام،
روشنی نخواهم چه باید بکنم؟
رهایی فقط
رهایی تا پرواز روح سرگردانی که "من" می نامم ....
.
.
سیاه ، تهی ، ضعیف ......
این منم .....
گندابی ست این وصال که همه تصور می کنند ابدی ست ........
.
.
.
نمی خواهم به وصال برسم
چگونه نمی فهمی؟
.
.
.
.
.
چراغ راهم
كجا مانده اي كه هيچ از روبرويم پيدا نيست؟
چراغ نمي خواهم ..........
نورم باش
راه رفتن ياد مي گيرم
.
.
.
نگاهم تمام راه پيش رويت را جارو مي كند
مبادا لباست غبار بگيرد
. .
.
.
.
مبادا راه رفتن فراموشت شود
دنیای من .....
می نویسم انگار برای خالی شدن ....
از کثیفی خودم