تبليغاتX
سگ نوشت
کسی اینجا می نویسد که حرف زدن نمی داند!
انگار بهار دست از سر ما برنمی دارد. حتی اگر در سرمای تورونتو باشیم ....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

 

انگار همینجا نشستیم و داریم از بالا نگاه می‌کنیم.

صدایت بلند بلند صدایم می‌کند و من آرام آرام ساکت به انتظار مینشینم. کلاغ‌ها به سیاهی شب پیوستند و نبض قلب همسیه هنوز ثبت نشده بر دیوار اتاقم. بچه‌ها میدویدند و کوتاهی‌ قدشان از شب من بلندتر بود. گوشهایم که نمیشنود بهانه گیر میشوم.

آخرین بار کی‌ صدایم زدی؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

 

I opened the door and here it comes. Full of color, sound of joy, happiness and I was fading away in the moment. Storms has been staying here for long, just to make me nervous or just wanna cry me the river I found by the broken window in grandma's room.
Here comes the passion and the sound.I 'm flying by your side and you will walk away soon.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

 

کوچ کردی به سرمای من بی اینکه بدانی تنم مرد. دیوار کوبیده می شد بر سرم و خنده های تلخت که در قرمزی چراغ خواب پررنگ تر به نظر می رسید.   فارسی که می نویسم مداد می خواهم و دفتر ....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

 

Its four in the morning, the end of december
Im writing you now just to see if youre better
New york is cold, but I like where Im living
Theres music on clinton street all through the evening.

I hear that youre building your little house deep in the desert
Youre living for nothing now, I hope youre keeping some kind of record.

Yes, and jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
Youd been to the station to meet every train
And you came home without lili marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobodys wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see janes awake --

She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
Im glad you stood in my way.

If you ever come by here, for jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

-- sincerely, l. cohen

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

 

بهار سردی ست ...

و ما که هیچ

جایی نرفته ایم که چسبناک به تنم چسبیده ای .

باد سرزمینم را برد ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

از  Diana  به اینجا رسیدیم ...خردگرایی

و نگاه ممتد چشمهام که خیس مانده ...

 و عشق که در دیوارهای خانه آبی مان جا ماند .

صعود .... .... ... ... .... و

سرت که گرم بازی بود و ندیدی ...

و افسردگی .....................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

ورودی

 

لگد می زنم به ورودی این در

قفلی که بسته ای به خودت

باز می شود و

غریبه ها به راه می افتند

 

قهوه که می خورم دلشوره می گیرم

دلشوره که می گیرم

زمین زلزله خیزت

شباهتی به کلیجای من دارد و مدام

رگ به رگ می شوی در من

حرکت کن !

 

لگد می زنم به هر چیز بسته ای

 

یا ماهی هلال توی قلب زمین !

یا قلبی که می زند توی گوش من !

یا کوه !

که یک روز دهان باز می کند

قهوه که می خورم

دلشوره می گیرم

غریبه ها به راه می افتند توی رگ هایم

حرکت کن !

 

یا رگ !

که گاهی راهروی قدم های تو می شود

گاهی محل کسب و کار

توقف بی جای من

به قیمت تمام زندگی ام بود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

زیر پوست شعرهای شهر فراموشت کردم . پوست سرخ تنت و فریادهای آتش پشت پرده سرخ ....

می دانستی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

گرگهايم را فروخته ام
فرزاد شجاع
 
 

  جامانده ام از من و

باران

تاروزهاي سبز

که وفا دارم بمانم آيا

به صدايي که

از شاخه افتاد

ياهميشه

بچرخم سمت آفتاب

که چشمانم را

شعله مي کارد

بعضي روزها

شاعران راست راست راه مي روند و

شعرمي گويند

روي بندهاي آخراين جمله

به من مربوط نيست

اين ارتباط که بايد

اتفاق بيفتد

باچه رايحه اي؟!

دارم دارو ندارم را

قسمت مي کنم

قسم مي خورم راست گفته ام

حالا توهي

به چشم هايم نگاه کن

دريا رامي بلعم و

زمستان را به تو مي بخشم

ديگر نه شعر مي گويم

نه ناخن هايم را تيز

من گرگ هايم را

سالها ست فروخته ام


*****



۱. به ناکجاآباد صدایت فکر می کنم که نمی شناسمش دیگر.....
۲. موشی خیس که عزیزترین است ....
۳. تمام لحظه هامان را بالا آوردم . حتی اگر شبانه بنویسی ....

تمام .


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كسي كه نوشت   | 

 
Free Website Counter
Hit Counters